تبليغاتX
دلـــــــوشــن - ...

 

صدای تق تق ِ آرواره های مغزم  خواب شب هایم را ریوده است...

تا صبح از شاخک های  کوچک ذهنم  کار می کشم و سحر گاه از درد پاهای ظریفشان به خواب می روم...

به یاد دارم چگونه می سرودم ... به یاد دارم...

اما امروز ...

نمی دانم دیگر من آن  نیستم.. یا تو آن ِ من  ؟

اما هر چه هست این روز ها کمتر پوست می اندازم و کمتر دلم غنج می رود برای گونه های گل انداخته ام !!

از دلتنگی های او که خواندم ... دلم برای احساس پریشان و نازک لک زد ... یاد خودم افتادم ...

یاد ذره ذره جانم که می گذاشتم و چکه چکه دلتنگی می شدمو ..... لای آن پوستین زمخت و بی محبت!!  می چکیدم .....

امروز دلم لرزید ... برای او ... من که دلتنگی هایم را باد برد ... و هر چه برایم ماند غبار بود ... کاش من ِ او دریا شود و بر تنهایش ببارد .........

اما تو ...

تو را چه می خواهم ؟ و یا شاید ... خودم را !

من دنبال آن نگاه پوسیده ی خشکم و یا تو بیش از طاقت من تازه و پر رنگی !!؟

چشم هایم را می زنی گاهی... من به این طلوع پر رنگ صبح هایت بی طاقتم !

دریاب مرا !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:2  توسط ارمغان  |